سيد محمد باقر برقعى
681
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ژاله نبود عرق شرم بود بر رخ گل * كه چرا پيش گل روى تو خنديد و شكفت مردم سوختهدل را نبود خورد و نه خواب * نتوان گفت كه عاشق بود آن ديده كه خفت چه سراييست خرابات ، كه جبريل امين * آتش از ديده زد و خاك رهش از مژه رُفت روى دلجوى تو را نازم و ابروى تو را * كه تو طاقى به دل بردن و در خوبى جفت گوهر وصف لب لعل تو سفتند بسى * هيچكس چون « طرب » اين گوهر ناسفته نسفت در وطندوستى و حمايت از مشروطيّت و مجلس اى هموطنان ! ياد وطن هيچ نياريد * اين يار عزيز است ، چرا دوست نداريد كِشتند بزرگان همه تخم شرف و علم * تخم شرف و علم شما نيز بكاريد ياران همه رفتند و رسيدند به منزل * وامانده شما بىكس و بىمونس و ياريد از دورى اين يار گرامى كه ز كف رفت * جا دارد اگر خون عوض اشك بباريد بدبختىتان بين كه در اين وادى پرخوف * چون اشتر مستيد كه بيرون ز قطاريد جز نام نكو ، حاصل ايّام نباشد * نام نكوى خويش به دوران بگذاريد از بهر شما مائدهها چيده و خوانها * قانع پى دريوزه چرا مفلس و زاريد اين نقش و نگارى كه جهان راست ، نماند * بر لوح بقا ، نام نكويى بنگاريد دانا نگمارد به غلط دشمن ، بر دوست * بر دوست شما دشمن خود از چه شماريد اين دين شما طرفه امانت بود از حقّ * زنهار ! امانت برِ خائن مسپاريد زارى و نزارى شما بىسببى نيست * دور از وطن خويش از آن زار و نزاريد مستيد بدانسان كه سر از پا نشناسيد * يكدم به خود آييد و سر هوش بخاريد خود جمله شما نوگل گلزار وجوديد * در چشم خسان از چه سبب خوار چو خاريد هر صنعت نيكو كه شما را ز خرد بود * بردند و شما غافل از اين بيهدهكاريد ماران منقّش دلتان برده به نرمى * داديد ز كف گنج و پى نقش و نگاريد اشرار همه سكنهء احرار گرفتند * آوخ ! كه شما بىخبر از شر شراريد چون برق گذشتند سوران و در اين دشت * چون گَرد شما مانده ، به دنبال سواريد